چه کنم، دست و دلم به نوشتن نمی رود.

نومیدی؟!! باور کنید اصلا!

شایدکمی نبود تفکر،یا کمبود احساس و گاهی هم تنبلی.

دلم نمی خواست و نمی خواهد هرز نوشته یا بنویسم.

دلم می خواهد هر نوشته ام چراغی باشد؛

از برای روشنی و آگاهی بخشی.

...

یک بار برای استاد بهمن بیگی نوشتم و گریستم،

گریستم و نوشتم، اما نشد، نشد که آن را منتشر کنم!

...

خرداد پرحادثه هم آمد و ما نیامدیم.

گرچه آمدنم مهم نبود و کسی از نبودم سوگوار

اما ترسیدم به آرامی با نوشتن بیگانه بشوم؛

و این فقدانی است جبران ناپذیر!

برای همین است که اکنون که می دانم خوانده نمی شوم،

می نویسم، می نویسم شاید زنده بمانم.

می نویسم شاید چاه خاموش اندیشه ام بیدار گردد!

پس به امید  آزادی تمام بی گناهان دربند!

به امید بیداری و آگاهی همه ایرانیان!

و... به امید اندیشیدن، بودن و احساس کردن!