به ماه نگاه مي كنم

نفسي از ته وجود مي كشم

در قلعه سينه ام محبوس مي كنم

دوباره و باز دوباره

نگاهي از درون به بيرون مي اندازم

حركت دستم ، بهم خوردن پلكهايم

وتپش قلبم

دوباره غرقه در تنفس مي شوم

كاري كه مدتي است آگاهانه انجامش مي دهم

سبك مي شوم

اما نه آنقدر كه رها شوم

از ماه نگاهم را بر مي گيرم گلهاي گلدان را مي بينم

ريه هايم را پر مي كنم

مستي تنفس سراسر وجودم را مي گيرد

همه چيز را در خود احساس مي كنم

الان را ،اكنون را و حال را

زيبايي اشيا برايم ملموس ترمي شود

ودلم ا زمهرسرشار

يادم به اين شعر مي افتد

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

عاشقم  بر همه عالم كه همه عالم از اوست