ديشب در مسير زندگي مرا نگه داشتند!

تا ناخودآگاه نگاهي به پشت سرم بكنم...

مبهوت شدم !

رد پا... رد پا، رد پاي من نبود،

سكوت سراسر وجودم را فرا گرفت،

دهانم قفل شدو ديگر...

پيكرم ياراي حركت نداشت،

گذشته ام به صورت گنگ و پراكنده در مقابلم به تصوير درآمدند،

چرا اينگونه شدم؟

چه كردم كه ردّم آنگونه كه بايد باشد نيست؟

چه بايد مي كردم كه نكردم؟

... يادم آمد دنياهاي گوناگوني را زيستم،

اما آنچه پر واضح است اينست كه :

نه اين دنياي كنوني، نه اين راه و نه اين رد پا،رد پاي حقيقي من است.

يادم نيست كي متعلق به اين دنيا ها شدم.

اما اكنون...

مستاصل ودر گِل مانده ام...

نام ونان مرا به اين كوره راه...نه، نه ... به اين بزرگراه گلين كشاند.

و چه  گودي داشت، رد پايم را مي گويم ...

ديگر توان نوشتن ندارم