سرت تو لاک خودت و داری کارت رو می کنـــــی ٬به يکباره

           خودت رو در برابر صف آرايی زندگی می بينی .ناغافل ٬ زندگی

 تو را به مبارزه دعوت می کنه،دعوت که نه می کشونتت وسط

 مهلکه آواری از بدبختيها را برسرت خراب می کنه.اونوقت که

 نفس کشيدن سخت می شه،خيلی سخت٬فشار خوردکننده است

 گاهی تقلايی هم می کنــی اما افاقه نمی کنه.نبــــرد در حال

 مغلوبه شدن وتو...يواش يواش که نه٬يکدفعه می بينی ديگه هيچ

 نداری.لحــظه ای قبل من بودیوحالايه رنجـوریوديگه هيچ.

 چهره جبـــار زندگی بر تونمـايان شده.حالا وقتـی که وجودت

 رو اظطراب ٬ ترس٬ياس وهزارمشــکل جور واجورمی گيره و

شروع می کنی به شکستن خورد شدن وآغازلحظات تاريک زندگی.

اما٬ اما اگه يه آن فارغ بشی ...رها بشی ببينی که ديگه چيزیبرای از

دست دادن نداری .( تلخ اما واقعيت داره ) اونوقت يه چيزی مثــل

 يه نور ٬ يه اميد می آيد وجودت رو گرم می کنه.آره همون لحظه٬ 

همون لحظه که ديگه هيچ نداری ونگران ازدست دادن چيزی نيستی

 ( که چيزی نداری).حس می کنی٬می فهمی٬با سراسروجودت٬ با

تمام هستی ات٬که همه چيزداری همه چيز٬تلخی واقعيت به شيرينی

 حقيقت تبديل شده وتو صاحب همه چيزی چون تو اون لحظه

تو خــــــــــــــــدا رو داری .خـــــــــــــدا را.

سبحا ن الله.